حمید مرادی؛ انسانی برای طبیعت، نه ابزاری برای خاک و ایدئولوژی
صلاح بزرگی
حمید مرادی یکی از آن انسانهایی بود که بیادعا و آرام زندگی میکرد. فرزند طبقهی کارگر، برخاسته از محلهی حاجیآباد سنندج، طبیعتدوستی عمیقاً دغدغهمند، از بنیانگذاران انجمن «شنهی نوژین»، و انسانی با گرایشهای فکری پستمدرن، آنارشیستی و طبیعتمحور. او در چارچوبهای تنگ قومگرایی، مذهب یا ناسیونالیسم نمیگنجید. حمید برای طبیعت میزیست، برای زندگی، نه برای مرز، خاک یا پرچم.
در جریان آتشسوزی کوه آبیدر، او بدون آموزش، بدون تجهیزات، تنها با شور و حس مسئولیت انسانیاش وارد عمل شد. اما فقدان ساختار امدادی، نبود مدیریت بحران، غیبت کامل دولت در مواجهه با فجایع محیطزیستی، و رها شدن مردم به حال خود، نهایتاً او را به کام مرگ کشاند. اما دردناکتر از آن، اتفاقی بود که بعد از مرگش افتاد.
مراسم خاکسپاری حمید، که میتوانست فرصتی برای نقد ساختارهای معیوب، غیبت دولت و بیدفاعی مردم در برابر بلایای طبیعی باشد، بهسرعت توسط ناسیونالیستها و مذهبیها تسخیر شد. ناسیونالیستها، مانند همیشه، آماده بودند تا مرگ را به فرصت تبدیل کنند؛ با پرچم، طبل، سرود و شعار، تا واقعیت خاموش شود و اسطوره جای آن را بگیرد.
این بار نیز، آنها از حمید – انسانی طبیعتگرا، آزاداندیش و بیتعلق به پروژههای قومی – چهرهای ساختند که هیچ سنخیتی با باورها و منشاش نداشت. از “قهرمان ملت” گفتند، از “فرزند خاک”، و با نمایشهای مذهبی و قومگرایانه، پیکر یک انسان مستقل را به ابزار تبلیغات خود بدل کردند. در صحنههایی منزجرکننده، واعظان مذهبی در حیاط مسجد مورد استقبال اغراقآمیز قرار گرفتند، دستبوس شدند، و همان ناسیونالیستهایی که ادعای سکولاریسم و رهایی داشتند، به ساز مذهب رقصیدند.
این همپوشانی ناسیونالیسم و مذهب، اتفاقی نبود؛ بلکه بخشی از یک تاکتیک دیرپا و فرصتطلبانه بود.
آنها با بهرهبرداری از مرگ انسانهای محبوب، فضا را از هر تحلیل ساختاری خالی میکنند. هیچ سخنی از نابرابری طبقاتی، غیبت دولت، یا لزوم بسیج مردمی برای حفظ طبیعت در مراسم گفته نشد. تنها شعارهای بیمحتوای «شهید شهید» و «قهرمان وطن» شنیده شد. و این دقیقاً همان چیزیست که هم حاکمیت را خوشحال میکند، و هم ناسیونالیسم را تقویت.
نقش مخرب ناسیونالیستها فقط در جعل تصویر حمید نبود؛ بلکه در خاموش کردن صدای انتقاد، در بلعیدن فرصتهای آگاهیبخشی، و در جایگزینی حقیقت با احساسات قومی خلاصه میشود. آنها نه تنها حمید را مصادره کردند، بلکه پیام مرگ او را نیز به نفع پروژههای خود تحریف کردند.
در واقع، ناسیونالیسم در بزنگاههای انسانی و دردناک، بیش از هر گفتمان دیگری فرصتطلب است: مرگ را ابزار میکند، فاجعه را اهرم میسازد، و با خلق چهرههای جعلی، سدی میسازد در برابر فهم اجتماعی عمیقتر.
در این میان، جای خالی نیروهای چپ، رادیکال و کمونیست هم بهوضوح حس شد. اما این غیبت، از جنس بیتفاوتی یا ناتوانی نبود؛ بلکه نتیجهی مستقیم سرکوب سیستماتیک، بازداشت، سانسور، تهدید و حذف فیزیکی فعالان چپ از سوی حاکمیت است.
جریانی که زمانی تحلیل طبقاتی را به خیابان میآورد، امروز به حاشیه رانده شده و حضورش در هر فضای عمومی با خطر شدید امنیتی همراه است. همین سرکوب، راه را برای گفتمانهای آسانفروش، عوامپسند و غیرتحلیلگرایانه باز گذاشته است.
وقتی چپ خاموش است، ناسیونالیسم فریاد میزند. وقتی تحلیل طبقاتی سرکوب میشود، اسطورههای قومی میدان را میگیرند. وقتی فاجعه اجتماعی بدون روایت دقیق رها شود، آتش آن با طبل، پرچم و خطابه خاموش نمیشود.
ما حمید مرادی را نه برای خاک، نه برای قوم، که برای صداقتش، آزاداندیشیاش، و حس انسانیاش در قبال طبیعت به یاد میسپاریم. یاد او برای ما نه ابزار قهرمانسازی است، نه فرصت بهرهبرداری سیاسی، بلکه نشانهایست از بحران عمیق در جامعهای که نه نهادهایش پاسخگو هستند، و نه صداهای مستقلاش اجازه بروز مییابند.

